سميره مختار الليثي ( مترجم : محمد حاجى تقى )
321
جهاد الشيعة في العصر العباسي الأول ( جهاد شيعه در دوره اول عباسى ) ( فارسى )
زد . « 1 » حسين كه خشم خود را فروخورده بود و مىخواست از خشم والى بكاهد ، به او گفت : تو اكنون عصبانى هستى ، اى ابا حفص ؟ اما خشم والى بيشتر شد و به حسين گفت : مرا مسخره مىكنى و به كنيه ، خطابم مىكنى ؟ حسين گفت : ابا بكر و عمر كه هر دو از تو بهتر بودند ، همديگر را به كنيه ، خطاب مىكردند و از اين امر ابايى نداشتند ، حال تو كنيه را زشت مىشمارى و مىخواهى كه به نام امير خطابت كنيم ؟ خشم والى باز هم بالا گرفت و گفت : آخر كلامت بدتر از اولش بود . پس حسين گفت : پناه به خدا ، خدا و كسى كه من از او هستم [ پيامبر ] « 2 » براى من چنين نخواهد و من در برابر پروردگارم كه باشم ؟ والى گفت : مگر مىخواستم كه به من فخر بفروشى و مرا آزرده خاطر سازى ؟ در اين اثنا يحيى بن عبد اللّه هم وارد بحث شد و خشمگين فرياد كشيد كه تو از ما چه مىخواهى ؟ والى گفت : مىخواهم حسن بن محمد را نزد من آوريد . يحيى به حالت تمسخر گفت : نمىتوانيم او را بياوريم ، حال او حال همه مردم در ايام ازدواج است . اگر راست مىگويى ، همانگونه كه ما را گرد آوردى ، خاندان عمر بن خطاب را نيز جمع كن و يكيك آنها را بخوان ، اگر در ميان آنها كسى را ديدى كه غيبتش به اندازهء حسن بن محمد طول نكشيده باشد ، آن وقت هرچه بگويى حق دارى و از روى انصاف با ما رفتار كردهاى . خشم عمر بن عبد العزيز ، والى مدينه ادامه يافت و قسم ياد كرد كه اگر حسن را به فاصله يك شبانهروز ديگر نزدش نياورند ، خانه حسين را ويران كرده ، مىسوزاند و به او هزار ضربه شلاق مىزند ، همچنين سوگند خورد كه اگر چشمش بر حسن افتد ، او را خواهد كشت . حسين بن على كسى را نزد حسن بن محمد فرستاد تا او را از بلايى كه والى قرار است بر سرش آورد آگاه سازد . او از حسن خواست كه جان خود را نجات دهد ، اما حسن گفت : نه به خدا اى پسرعمو ! من هماكنون نزد تو مىآيم تا مرا پيش او ببرى و دستم را در دستش
--> ( 1 ) . تاريخ يعقوبى ، ج 3 ، ص 137 . ( 2 ) . عبارت « من انا منه » اشاره است به حديث پيامبر صلّى اللّه عليه و آله كه فرمود : « حسين منّى و انا من حسين . » ( بحار الانوار ، ج 43 ، ص 261 ) ( مترجم )